تبليغاتX
منسیز قالاجاقدیر بو دونیا بیر گون

منسیز قالاجاقدیر بو دونیا بیر گون

به نام پدر

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم

بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"خداوند آن مرد روحانی را به

 سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت.

 درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف

خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض

 حال بودند.

به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی
 
با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان
 
 وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست
 
خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن
 
جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند
 
دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
 
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.
 
خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم
 
دقیقا مثل اتاق قبلی بود. که میز گرد با یک ظرف خورش روی آن،
 
 که دهان مرد را آب انداخت!

افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را
 
 داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند
 
و می خندیدند.
 
 مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد!
 
می بینی؟
 
اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های
 
 طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

+ بو گون يازميشامچهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساهات13:42يازان maryam | |


قاصدک را دیدم
 خبری بر دل داشت
گفتم از بام که برخواسته ای
گفت از بام عزیزی که تو بر دل داری
گفتم او را دیدی ؟
 یا که او دید تو را ؟
گفت آری دیدم
دلش از آینه ها روشن تر
رخش از ماه فروزانتر بود
زیر لب درس وفاداری داشت
قدمش تخم محبت می کاشت
گفتم ای قاصدک کوچک من
خوش خبر آوردی
آن عزیزی که تو او را دیدی
ز من او هیچ نگفت ؟
گفت چرا !!
زیر لب زمزمه می کرد خدا یارش باد
در همه حال نگه دارش باد
گفتم ای قاصدک کوچک من
چه خبر می بری از ما براو
گفت مرا ؟!!
خبر دلشده ای ، شیفته ای ، سوخته ای
قاصدک را که وجودش همه از من شده بود
من دمی بوسیدم ، بوئیدم
به خدایش دادم
 گفتمش بار دگر چون رفتی  خبر از ما بردی
تو بگو ای مه من
که خدا یارت باد
در همه حال نگه دارت باد
ودگر هیچ مگو
قاصدک را با اشک به فضایش دادم
او که میرفت از آن بالا گفت
به خدا میگویم
به خدا میگویم
به خدا میگویم....

+ بو گون يازميشامشنبه هجدهم خرداد 1387ساهات13:32يازان maryam | |

تنها تویی

                  که

                       بود و نمودت

                                          یگانه بود

 

غیر از تو

            هر که بود

                         هر آنچه نمود

                                       هیچ نیست...

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات10:40يازان maryam | |

                       خدايا به داده هايت،نداده هايت و گرفتاريهايت شكر

                           كه در داده هايت نعمت در نداده هايت حكمت

                                   و در گرفتاريهايت امتحان است.

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات1:19يازان maryam | |

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو

 قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چارهای نیست . شما به زودی خواهید مرد .

دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .

اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از

گودال خارج شوید.، به زودی خواهید مرد.

بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت

او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.

اما قورباغه ی دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد .

. بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بیشتری تلاش کرد

و بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.

                                                                        
                                                                          از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه
                                                                                  از نویسندگان ناشناس

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات1:18يازان maryam | |

سيصد و شصت و پنج روزهم گذشت يه سال ديگه با تمام مشكلات و رنج ها و خوشي هاگذشت...

يه سال ديگه خدا بهم اجازه داد كه تا روز تولدم زنده باشم حالا ديگه نميتونم بگم تا عيد سال 87!!!

معلوم نيست تا اونموقع باشم يا...

امسال از بهار تا تابستونش اتفاقهاي خوب و بد زيادي افتاد.

تابستان امسال سالار رو از دست داديم كه اين واسه ي من يه فاجعه بود و غم خيلي بزرگي

 واسمون به حساب مياد..ولی صبر و تحمل باید..

 من واقعا هميشه از نظر اخلاقي و صبر هر بار سالار رو ميديدم واقعا كم مياووردم.

اينو خيلي صادقانه ميگم..

ولي از جهتي هم تو اين فكر بودم كه حتما حكمتي بوده که خدا وجود سالار رو از ما گرفت!!!

ولي كي به اون حكمت پي خواهم برد نمیدونم؟!!!

اول مهر دوباره تحصيلم رو تو دبيرستان شاهد ادامه دادم و خوشحالم كه تونستم معدل نمراتم

روبالاتر بكشم...


اميدوارم سال بعد به آرزوم دست پيدا كنم به دانشكده افسري برم اين شده يكي از آرزوهام.

شخصيت زشت بعضي دوستاي دبيرستانم برام رو شد گرچه باهاشون قهر نيستم كه اين كار من

نيست ولي دونستن اينكه با چه شخصيتي طرفم واسم خيلي مهمه..

يكي از خاطرات خيلي زيبا و خوشحال كنندم اين بود كه توي اين سال دوبار ديدن روي بابام

و صحبت باهاش تو خواب نصيبم شد اين واسه من خيليه..

و هر دوتا خوابم پر بركت و پر مفهوم بودن و توي يكيشون چهره ي واقعيه يكي از افراد فاميل

 واسم رو شد توسط بابام..

عروسي پسر داييم پاييز امسال خوشحالمون كرد (طرف داشت پير پسر ميشدااا30 سالشه!!)


روز خيلي خوبي بود.

نذري جمعيه فاميل كه مطمئنم خدا اين نذرو قبولش كرده چون هم خودم و هم چند نفر ديگه

 از فاميل خوابهايي ديديم كه به قبول شدن اين نذر صدق ميكرد...

و از همه مهم تر نبوده يه مدته كوتاهه ماه پيشوني كه من این مدت کوتاه رو واقعا دلم واسه

 حضورش تو اینترنت تنگ شده بود و برگشتنش

 به جمع دوستان وبلاگ نويس كه عين رفتنش يهويي بود خيلي غافل گيرم كرد

 و واقعا خوشحال شدم...به قول ماه پيشوني خدا باهاش آشتي كرد تو اين مدت.

آهان داشت يادم ميرفتااا..

روزاي سرد و برفيه بي گازمون!!
روزاي برفي خوشگلي داشتم هوا انقدر سرد شد كه گاز بيشتر شهرها همچنين شهر ما قطع شد

 و مجبور شديم از بخاري برقي استفاده كنيم و پيستون يكي از بخاري هاي گازيمون

 رو عوضش كرديم و با كپسول گاز مايع روشن كرديم..

هيچ هيجان اين يادم نميره 2 تا ميز چوبي رو گذاشتيم كنار هم بخاري برقي رو گذاشتيم زيرش.

چند تا لحاف انداختيم رو ميزها و تو اون سرما هجوم بردم زير لحافها در اصطلاح كرسي درست كرديم..

واي ياد قديما افتادم(نه كه خيلي قدمت دارم؟!)


به علت همين قطعي گاز ميدان خيابون ما تبديل شد به محل فروش نفت و گازوييل كه هنوزم آثاره رنگارنگ مخلوط نفت با برفهاي آب شده رو كف خيابون برق ميزنه!!


خيلي ها اذيتم كردنو خيلي ها هم محبت ها و خوبي هاشون هيچ يادم نميره.
ولي سعي ميكنم تا ميتونم خوبي ها رو تو ذهنم هميشه تداعي كنم و بدي هايي كه در حقم شده رو فراموش كنم.

روز تولدم هم يادم نميره اس ام اس هاي تبريك و كادو ها و تبريك هايي كه دوست داشتني ترين هام بهم گفتن رو فراموش نميكنم..

كادوهايي كه از هر كدومشون يه دنيا انسانيت و صميميت ميباره و واسه من تو اتاقم كادوهايي كه ميگيرم بيشترين ارزش رو دارن..

يه دوست ناشناس هم كه واقعا نميدونم كيه و چرا ميخواد مجهول بمونه منو بدجور درگير اينكه اون كيه و چرا من و ماه پيشوني رو با حرفاش و نظرات خصوصيش  به زندگی امیدوارمون میکنه..!!

و امسال آرزو دارم كه اين دوست خوب خودش رو معرفي كنه...

اين اواخر هم كه فكر كنم روزگار بد تا كرد باهامون همين ديشب دست شوهر خواهرم رفت

 لاي موتوره يه دستگاه (در حين كار)و يه انگشتش دچار شكستگي و له شدگي و كندگي

 شد و اين واسه خانواده ي ما خيلي دردناكه ولی چه میشه کرد صلاح کار خداست دیگه..

هر بار دستشو ميبينم دلم واسش ميسوزه واقعا سخت و غير قابل تحمله تو بد وضعيه...
امروز صبح عملش كردن حالا باند پيچي شده و تو گچه...

واقعا وقتي  كه عزيز يه خونه چيزيش ميشه آدم دست و دلش به هيچ كاري نميره..

و در نتيجه ي اين حادثه سيل مهمون ها و دوست و فاميل براي عيادت به خونمون روونه شد

در حال حاضر هم خيلييييي خستم از بس پذيرايي  كردم منه بيچاره تو اينجور مواقع كارا

به عهده ي منه!!


راستي قرار بود امروز صبح با راهيان نور راهي سرزمين نور بشم وسايلامو جمعو جور كرده بودم حتي ساعتو كوك كرده بودم كه صبح زود بيدار شم  و برم ولي صبح نميدونم چرا يه حسي بهم گفت نرو...

اگه ميرفتم نگران آبجيمو و بقيه ميموندم تو اين وضع...

ديگه دل و دماغ و اشتياقه رفتن در من از بين رفتو به مامانم گفتم كه نميرم اونم گفت كه نري چه بهتر وره دله خودمي!!!

همين اتفاق و چيز خاص ديگه يي نيوفتاده و اميدوارم بيشتره اتفاق هاي توي زندگيم شيرين و خوب باشه..

دوستاي خيلي با ارزشي دارم كه هيچ وقت تنهام نذاشتن.

دوستتون دارم عيدتون مبارك.راستي فردا مواظب خودتون باشين..

ايل بايرامينيز سئوينجلي و گوزل اولسون.

                                                     هله ليك..

                

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات1:16يازان maryam | |

        بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه ى جانم ، گل یاد تو درخشید ،

باغ صد خاطره خندید ،

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم ،

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ،

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من ، همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام ،

بخت خندان و ، زمان رام

خوشه ى ماه فرو ریخته در آب ،

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ ،

همه ، دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی « از این عشق حذر کن !

لحظه ای چند بر این آب نظر کن !

آب ، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش فردا که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن! »

با تو گفتم « حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ! »

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد ،

چو کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ،

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم ،

تا به دام تو در افتم ، همه جا گشتم و گشتم ،

حذر از عشق ندانم ،

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم !

اشکی از شاخه فروریخت

مرغ حق ناله تلخی زد و بگریخت ...

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم،

پای در دامن اندوه کشیدم ،

نگسستم ، نرمیدم...

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شب های دگر هم ،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ....!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.....!

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات1:15يازان maryam | |

این مطلب رو چند ماه پیش توی وبلاگی خونده بودم و ذخیره اش کرده بودم و امروز گفتم بد نیست دوستای خوبم هم بخوننش..

اصولاً واژه خودکشی به معنی خود کشتنه.

يعنی در اين عمل فرد اون قدر خودشو می‌کشه که می‌ميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب

 و رنج‌های فراوان يا بالعکس صورت می‌گيره.

به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نيست ولی بسيار هيجان‌انگيزه و به يه بار امتحانش می‌ارزه.

 برخلاف نظر خيلی‌ها که می‌گن خودکشی خيلی راحت و سهله بايد بگم نخير...

 اونجوری‌هام نيست.

 هر کاری قواعد و اصول خاص خودش رو داره و خودکشی هم جدا از اين مطلب نيست.

اول از همه اون کسايی که می‌خوان خودکشی کنن رو دسته‌بندی می‌کنيم:

کسی که در عشقش شکست خورده، کسی که ورشکست شده، کسی که قاط زده، کسی که از

زندگی خير نديده کسی که بدجوری روش فشار اومده، کسی که کنجکاوه زودتر جهنم رو ببينه

 و خلاصه هر کسی که يه جورايی به آخر خط رسيده.

افراد بالا، به هرحال مستقيم به جهنم می‌رن، ولی خدا همشون رو رحمت کنه.

شما جزو کداميک از دسته‌های بالا هستيد؟ اگه هستيد ادامه مطلب رو بخونيد و گرنه يه دسته جديد

برای خودتون بياريد و بعد بقيه‌ش رو بخونيد.


حالا فرض می‌کنيم: طرف تنها مياد توی يه اتاق و در رو قفل می‌کنه و عزمش رو برای خودکشی جزم

می‌کنه. به دور برش نگاه می‌کنه و اين وسايل رو می‌بينه:

طناب، سيخ کباب، کبريت آغشته به بنزين، قرص ديازپام، آمپول هوای تهران، دندون مصنوعی حاج

خانمشون، لوله گاز، پاکت نايلون، چاقوی ميوه‌خوری، نخ کاموايی، سوزن لحاف‌دوزی، تيغ ريش‌تراشی

مصرف‌شده، مرگ موش،ایبوپروفن!

خب... برای شروع بد نيست ولی نظرتون رو به يه موضوع مهم ولی پيش و پا افتاده جلب می‌کنم:

«تصوير و قيافه و ديسيپلين شما بعد از مردن خيلی مهمه».

 فرض کنيد در اتاق شما رو می‌شکونن و شما رو در حالتی پيدا می‌کنن که از يه طناب از سقف

 آويزونيدو داريد مثل پاندول ساعت تاب می‌خوريد و زبونتون مثل زبون بلانسبت سگ آقای

 پتی‌بل از دهنتون آويزونه و صورتتون سياه و ورم کرده و احتمالاً در اثر فعل و انفعالات

 شيميايی شلوارتون هم خيسه.

 نه... خودتون جای تماشاگرها باشين، حالتون بهم نمی‌خوره؟ احساس انزجار بهتون دست نمی‌ده؟

قيافه شما بعد از خودکشی بايد از هميشه معصومانه‌تر...

 از هميشه زيباتر و از هميشه دوست‌داشتنی‌تر باشه تا دل همه حسابی بسوزه.

 با اين حساب، دور حلق‌آويز کردن، خودسوزی و خفگی با گاز رو خط بگيريد.

يه بنده خدايی از دوستان، خيلی جالب خودکشی کرده که در نوع خودش يه ابتکاره.

ايشون، دو تا انگشت شصتش رو فرو کرد توی سوراخای دماغش و با انگشتای ديگرش هم دهنشو

محکم گرفت و اونقدر خودشو خفه کرده تا مرده. فقط بدی کارش اين بود که هيچ‌کس بعد از مرگش

انگشتای شصتشو از توی دماغش بيرون نکشيد.

 چون به هر حال کار کثيف بودن. حالا خودتون قضاوت کنيد. اين خودکشی ترحم کسی رو بر می‌انگيزه؟

 يا اونايی که روی سرشون نايلون می‌کشن و دور گردنشون روی نايلون رو با طناب می‌بندن

و يا اونايی که خودشون رو جلوی ماشين ميندازن و له می‌شن.

اينا همشون ديوونه‌اند. خودکشی ايده‌آل خودکشی است که بدون درد، بدون عوارض جانبی،

بدون تأثيرات بد و منفی روی صورت و اندام، بدون صدا، بدون کثافتکاری و غيره باشه.

ژاپنی‌ها يه جور خودکشی جالب رو ابداع کردن به اين صورت که يه سوزن جوالدوز رو برداشته و از روی

 سينه فرو می‌کنن توی قلبشون. البته اين کار يه کم درد داره. يه جورايی حس می‌کنيد که توی سينه

تون آب جوش داره قل می‌زنه. ولی حداقل، عوارض ظاهری نداره. ولی بديش اينه که حتماً می‌ميريد

 در صورتی خودکشی خوبه که شما نميريد. يه جور خودکشی که بيشتر بين شکمو‌ها رواج داره،

 استفاده از خوراکی برای مردنه. اين نوع خودکشی خيلی حال داره چون حداقل گشنه نمی‌ميری

 و خوبی مهم‌ترش اينه که به سر منزل مقصود هم نمی‌رسی و معمولاً زنده می‌مونی.

نمونه‌اش اين که يه بنده خدايی که با سی تا قرص ديازپام خودکشی کرد و دور و بری‌ها به

 هوای اين که مرده خاکش کردند و يارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد و ديد:

 ای دل غافل همه جا سياهه و يه موش هم داره انگشت پاشو می‌جوه. زنده به گوری خداييش

وحشتناکه ،پس اول خوب فکراتونو بکنين بعد خودتونو بکشيد.

يه موضوع مهم توی خودکشی، پشيمونی ديرهنگامه. هشتاد و نه درصد کسايی که خودشون رو

می‌کشن، وسط يا آخر کار پشيمون می‌شن و اين در حاليه که هيچ راهی برای برگشت نيست.

 يه يارويی برای خودکشی يه تيکه پارچه رو گلوله می‌کنه و فرو می‌کنه توی حلقش و با ته گوشکوب

می‌ده بره پايين ولی همون لحظه پشيمون مي‌شه و اين درحاليه که داره خفه می‌شه.

 يارو می‌دوه بيرون و از شدت عجله از روی پله‌های آپارتمان پرت می‌شه پايين و می‌ميره...

و جالب اينکه مرگش به علت ضربه مغزی اعلام شد ! نه خفگی.

نکته مهم ديگه اينه که مدت خودکشی نبايد زياد طولانی باشه. مثلاً فرض کنيد در نوع رگ زدن خيلی

طول می‌کشه تا خون تموم بشه و تازه آلودگی خون روی زمين و لباساتون رو هم در نظر بگيريد يا

استفاده از گاز شهری امکان داره باعث بشه نه تنها خودتون بميريد بلکه خونه و بقيه رو هم بفرستيد

روی هوا. پس عاقلانه‌تر رفتار کنيد.

تا حالا به چند نتيجه مهم رسيديم که سعی کنيد در خودکشی حتماً اين نکات را مد نظر قرار دهيد.

- زمان خودکشی رو درست انتخاب کنيد. (بهترين موقع بعد از ظهر ساعت شش)
-
مبادا بعد از خودکشی از ريخت و قيافه بيفتيد
.
-
بهترين لباستونو تنتون کنيد
.
-
حتماً يه يادداشت بذاريد و علت خودکشی رو شرح بديد و انگشت هم بزنيد
.
-
خواهشاً زياد کثيف کاری نکنيد
.
-
موقع خودکشی لبخند بزنيد تا لبخند روی لبتون باقی بمونه
.
-
لطفاً چشاتونو باز نذاريد چون خيلی وحشتناکه
.
-
يه بسته دستمال کاغذی حتماً روی ميزتون باشه
.
-
اتاقتونو قبل از خودکشی مرتب کنيد. (پليسا ببينن خوب نيست
)
-
رد انگشتتونو همه جا بماليد تا بفهمن خودتون، خودتونو کشتيد!

-یه جوری خودکشی کنيد که دوباره بشه زنده‌تون کرد.

دليلتون برای خودکشی قانع کننده باشه. برای مسائل عشقی خودکشی کردن کار الاغاست،

بلا نسبت شما!

قبل از خودکشی حتماً يه فال حافظ بگيريد.
-
قبل از خودکشی استفاده از ادکلن و دئودورانت و زدن مسواک يادتون نره
.
-
بهتره بعد از مرگ،در حالت درازکش باشی
.
-
اگه توی دستتون يه گل سرخ باشه صحنه خيلی رمانتيک‌تر و رويايی‌تر به نظر مياد و اشک‌آورتره
.
-
در اتاق رو حتماً قفل کنيد که جريان هيجان‌انگيزتر باشه
.
-
قبل از خودکشی حتما گريه کنيد. صورتتون اشک آلود باشه
.
-
خودتونو برای رفتن به جهنم رفتن آماده کنيد.

حالا جديد ترين و راحت ترين روشهای خودکشی:

برای جنس نرينه - «استفاده از جوراب»
تخت خواب رو آماده کنيد. تمام تن و سرتونو ببريد زير پتو. خيلی آروم نوک انگشتاتونو از زير پتو بيرون بياريد و جوراباتونو ببريد زير پتو. هيچ راه نفوذی برای هوا نذاريد. يک ساعت بعد شما مرديد. خدا رحمتتون کنه...


برای جنس مادينه - «سوء استفاده از موش»
تخت خواب رو مرتب کنيد. بريد زير پتو. اتاق حتماً کاملا تاريک و ساکت باشه. حالا چشماتونو ببنديد و فرض
کنيد يه موش خوشگل داره روی تنتون راه می‌ره. خواهش می‌کنم جيغ نزنيد و بدون سر و صدا از وحشت زياد بميريد. مرسی...

توی جهنم می‌بينمتون..

                    

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات1:14يازان maryam | |

 HAPPY BIRTHDAY  

             اینم کیک بفرمایید...

                    تولد تولد تولدم

            مبارک ایشاللا زنده باشم هزارو صد ساله شم!!!!

 

  قابل توجه دوستان: کسانی که کادو میارن حتما کیک دریافت میکنن..

              

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات1:14يازان maryam | |

                 تا شقایق هست زندگی باید کرد...

                        

                                         اوزاقدان باخيرام:آغ آپپاق،تميز

                              ياخينا گليرم:قورد دوشوب قارا...

                              ياديما دوشوركي،بعضا حيسسيميز،

                              نه قدر آلدانير بو آغليقلارا .

                              قايغيلارگوروروك،بوبورونجك كيمي،

                              تيكاندان آستاري،ايپكدن اوزو.

                              وعده لرده گوردوک،كپنك كيمي،

                              آلدانان اوشاغا دوندرير بيزي .

                              اوزاقدان باخيرام:آغ آپپاق،قشنگ

                              ياخينا گليرم:قار كيف آتيبدير،

                              قلبيم اينجيمه سين گوزومدن گرك،

                              قلبيم ده گوزومو چوخ آلداديبدير.

                                                                         (ممد آراز)
 

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات1:13يازان maryam | |

حرکت ماهی ها تماشایی است.

   اول خود را خم و راست کرده و بعد قامت کشیده و سپس چند قدمی پیش میروند.

     این خم و راست شدن ها اگر نباشد ماهی ها قفل شده و قدم از قدم برنمیدارند.

        و نماز برای هریک از ما چیزی شبیه همان خم و راست شدن ماهی هاست!

          انسان بی نماز در دنیای معنا و معنویت،حتی به قدر ذره ای پیش نخواهد رفت،

              بلکه آنقدر میماند تا بگندد و آنقدر میگندد که گندش تمام عالم را فراخواهد گرفت.

           

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات1:12يازان maryam | |

هوا

        بس

                 غریبانه

                             سرد است ....

سرد است ...

 

غریبانه سرد است.....

 

غریبانه یخ بسته ایم

 

در این نسیم سوزان تنهایی... 

 

شنای دردی خواهیم و بس!

 

 یک برگ دیگر بر زمین افتاد

 


که می گوید بهاران است؟


نه! مرگ برگ


ز سرمای زمستان است


چه کس فریاد زد


دشت و دَمن از لاله گلگون است


گلی در دشت نیست


این سرخی از خون است


ببین بر شاخسار هر درختی زاغ بنشسته


قناری لب فرو بسته


در این سوی جهان هر دَم

 

زمستان است


درخت زندگی بی برگ و

 

عریان است


که می گوید بهاران است؟


که می گوید که باغ عشق

 

مملو از هزاران است


نمی بینی تو

 

 فصل سوز و سرما را؟


نمی بینی تو

 

این جان کندن گل های فردا را؟


که می گوید بهاران است؟


نه، در این دیار سرد

 

 هر روزش زمستان است...!

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات1:10يازان maryam | |

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ويژه يک بيمارستان معروف، بيماران يک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای يکشنبه جان می سپردند و اين موضوع ربطی به نوع بيماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

اين مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبيعی و بعضی ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط می دانستند.

کسی قادر به حل اين مسئله نبود که چرا بيمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای يکشنبه می ميرد!

 به همين دليل گروهی از پزشکان متخصص بين المللی برای بررسی موضوع تشکيل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصميم بر اين شد که در اولين يکشنبه ماه، چند دقيقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شونددر محل و ساعت موعود، بعضی صليب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند بعضی دوربين فيلمبرداری با خود آورده بودند.

دو دقيقه به ساعت ۱۱ مانده بود که«پوکی جانسون» نظافتچی پاره وقت روزهای يکشنبه وارد اتاق شد..

دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پريز زد و مشغول کار شد

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات1:9يازان maryam | |

حسین (ع) هنوز مظلوم است
 
 

چون وقتی محرم می آید...

ستار گلمکانی صاحب بزرگترین

بنگاه ملک و  ماشین شهر

۱ماه تکیه راه می اندازد

 و خودش در روز تاسوعا

 سر مردم گل می مالد

و ۱۱ ماه هم سرشان شیره!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

قدرت سامورایی!

شب ها در تکیه لخت می شود

و میانداری می کند

و روزها  مردم را لخت می کند

و زورگیری ...!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار

را از بساطش جمع می کند

وآخرین ورژن! پوسترهای علی اکبر  (ع) 

 و حضرت عباس (ع)

را در بساطش پهن ...!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

آقای صولتی

تا پایان اربعین تمام پاساژش

را سیاه می کند

و تا آخر سال هم مشتری هایش را!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

قادر روزهای تاسوعا و عاشورا

قمه می زند و علم می کشد

ولی در ماه رمضان

سیگار ازلبش نمی افتد!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

سیامک  چشم چران!

که پاتوقش همیشه خدا

نزدیک مدارس دخترانه است

در دسته جات عزاداری

 اسفند دود می کند!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

نیما پشت ماکسیمایش می نویسد

"من سگ کوی حسینم"

ولی هیچ وقت از چارلی!

سگ ۱۱ماهه اش دور نمی شود!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

حاج مجید مداح معروف شهر

بابت ۷ ساعت مداحی

حقوق ۵۰ روز

یک کارگر را می گیرد!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

جباری رییس شرکت

 لبنیات شیر تو شیر!

۳۰شب شیر صلواتی

به خلق خدا می دهد

و ۳۳۵ روزهم

 با اضافه کردن آب

شیرشان را می دوشد!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

به جای آنکه ما 

بر مصیبت مولا بگرییم

مولا بر مصیبت ما می گرید!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است 

چون وقتی محرم می آید...

حاج آقا کلامی

۹شب مردم را به تقوی دعوت می کند

ولی در شب دهم

 سر زود پایین آمدن از منبر

با هیت امنا دعوی می کند!

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

هیت امنای مسجد ...علیه السلام!

درست وقت اذان ظهر عاشورا

اطعام عزاداران را شروع می کنند

و بعد از آن با انرژی و فلوت!

سینه می زنند و گریه می کنند !

حسین (ع)  هنوز مظلوم است 

چون وقتی محرم می آید...

کل یوم عاشورا

یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه

کل ارض کربلا

یعنی...چند مسجد و چند تکیه !

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی خورشید

  عصر عاشورا غروب کرد

او هم می رود

تا سال بعد !

تا یاد بعد!

                                    ( برگرفته از وبلاگ دوست خوبم www.mahmoodsaremi.blogfa.ir

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات1:8يازان maryam | |

خواستم خودم را گول بزنم

 

همه خاطراتم را انداختم یه گوشه

 

و

 

گفتم :

 

فراموش . . . ! ! !

 

یه چیزی ته قلبم خندید

 

و

 

گفت :

 

یادمه . . . ! ! !

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات1:7يازان maryam | |

منسيز قالاجاقدير بو دونيا بير گون

 

            كيمينسه گوزونه ياش گله جك دير

 

من سيز قالاجاقدير بو دونيا بير گون

 

            بير داش غملي غملي ديكه له جك دير.

 

دوداقدان گولوش تك سيلينر آديم

 

           عومور سونو گلن كئچيلن يولدو

 

دونيا گليشيمدن خبر توتمادي

 

           بلكه گئديشيم ده خبر سيز اولدو.

 

كوچوب گئده جه يم گونون بيرينده

 

           هيجران گويه ره جك يئريمده منيم.

 

كيملرينسه گيزلي جيب دفترينده

 

           اوله جك تئلئفون نومره م ده منيم.

 

قارا چرچيوه دن باخاجاق شكليم

 

           دونوق گوزلريمده دالدالانار غم.

 

سينه مده دويغوتك ياتار آللريم

 

           اوياديب سون شعري يازا بيلمه رم.

 

قارا داش دوغولار

            

             سويوق من آددا

 

بير قادين هيچقيريب ساچيني يولار.

 

آيريليب گئده رم

             

             تابوتوم آلتدا

 

دورد چيين گوروشر

 

             دورد اوره ك وورار...

 

منيم چارپاييمدا سوكوت اويولار

 

             آرتار بير ساكيني قبريستانيندا.

 

بير چيچك كوكونو سينه مه قويار

 

             رنگي لچكلره كئچر قانين دا.

 

گليب بو چيچه يي دره نيم اولماز

 

             باهار گويرده جك

 

قيش سولدوراجاق.

 

             كيچيك بير تپه ده چيچكلر هر ياز

 

يورولموش چينينده غم قالديراجاق.

 

             كوچوب گئده جه يم دونيادان بير گون

 

بلكه يوز ايل سونرا

            

              بلكه ده صاباح

 

بلكه بير قوكيمي

           

              چيرپينيب بو گون

 

نغمه اوخويورام اولومدن قاباغ...

 

                                                نصرت کسمنلی

 

 

       

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات1:6يازان maryam | |

آتام هارداسان ؟...

پدر يادت رابراي هميشه در ذهنم حكاكي كرده ام ..

 

چند روزي نمانده به روزي كه من بي تو شدم...

 

بي حضورت و با يادت چهارهزارروز (برابر با 11 سال) از پي هم رفت

 

و من روز به روز در غم نبودنت شكسته تر و شكسته تر ميشوم..

 

از كودكي و نوجواني ام چيزي نفهميدم همه دارند مي آيند و ميروند و من همچنان در طلب روزي كه ببينمت و

 

تمام درد هاي دلم را برايت  بگويم..

 

پدر نبودت هنوز هم برايم سخت هست..ولي هميشه هر كسي به من ميگفت كه باید باور کنم شهادتت را..

 

ولي كسي به من نگفت كه چرا باید این دوری را تحمل میکردم؟

 

همه از روي عادت اين كلمه را به كساني كه عزيزشان را از دست داده اند ميگويند تا شايد كه دلداريشان داده

 

باشند...

 

ولي نميدانند اين كلمه ها سخت ترين كلمه هايي هست كه شايد فقط براي من شنيدنشان سخت هست..

 

پدر هنوزهم از ياد روزهايي كه تو هواي رفتن داشتي و من خبر نداشتم ميسوزم...

 

هنوز هم  از اطرافيانم نفرت دارم كه چرا حق ديدار آخر پدر و دختر را از ما گرفتند؟؟

 

مگر قلبشان چقدر سنگي شده بود كه اين ظلم رو به ما كردند؟؟

 

پدر من نميتوانم سنگيني اين نفرت را تحمل كنم...

 

هميشه منتظر هستم كه شايد به خوابم بيايي ولي نمي دانم چرا هر قدر كه سالها مي گذرند كمتر به خوابم مي آيي؟

 

و وقتي مي آيي چند لحظه اي بيشتر مهمان چشمانم نيستي  هر بار كه اين روزها به خوابم آمدي در خواب

 

احساس كردم كه  خواب نميبينم و در حقيقت و در بيداري پيشم آمده اي و نا خود آگاه از خواب ميپرم  تا شايد با

 

چشمان باز ببينمت!!

 

ولي خوشحال به اميد ديدنت كه چشم باز ميكنم ميبينم نيستي.....خواب بود....!!

 

باز نا اميدانه چشمانم را روي هم ميگذارم و متتظر ميمانم كه شايد روزي وقتي چشمانم را گشودم زندگي ام را

 

با ديدنت شروع كنم..

 

شروعي دوباره...

 

شروعي اميدوارانه با وجود پدرم..

 

پدر وجودت در زندگي ام برايم رويا شده..يعني نميتوانم باور كنم كه در زندگي من پدرم هم وجود داشته باشته

 

باشه......

 

پدر........كلمه ي خيلي غريبيست برایم!!!

 

كلمه اي كه هميشه توي دلم و احساساتم  به كار بردم و واقعا معنيش رو فهميدم..

 

ولي پدر هميشه به وجودت توي دلم، افتخار كردم و خوشحالم از اينكه هميشه توانسته ام نامت را با افتخار در

 

تاريخ زندگي ام ثبت كنم..

 

خوشحالم از اينكه خون تو در تك تك رگهايم جريان دارد..

 

خوشحالم از اينكه نژادم از توست..

 

خوشحالم از اينكه دختر مردي چون تو هستم..

 

خوشحالم از اينكه نامت را جاودان كردي..

 

تا هستم و جاودان، شور تو را در سر و داغت را بر دل خواهم داشت..

 

سالگرد پروازت  را پيشاپيش تبريك ميگويم... پدر.

 

 

 

           منو درگير خودت كن تا جهانم زيرو رو شه

 

                                          تا سكوت هر شب من با هجومت روبرو شه

 

           بي هوا بدون مقصد سمت طوفان تو ميرم

 

                                           منو درگير خودت كن تا كه آرامش بگيرم

 

           با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه

 

                                           هر شب حافظه ي من پر تصوير تو ميشه

 

           با من غريبگي نكن با من كه درگير توام

 

                                           چشماتو ازمن برندارمن مات تصوير توام

 

                                     من مات تصوير توام...

 

          تو همين جايي هميشه با تو شب شكل يه روياست

 

                                          آخرين نقطه ي دنيا تو جهان من همين جاست

 

          تو همين جايي وهرروز من به تنهاييم دچارم

 

                                          منو نزديك خودم كن تا تو رو يادم بيارم

 

         با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه

 

                                          هر شب حافظه ي من پر تصوير تو ميشه

 

         با من غريبگي نكن با من كه درگير توام

 

                                          چشماتو از من برندار..

                                                    

                                                           من مات تصوير توام..

 

                                                                                              دخترت مریم..

                                                                                                         

                                                                     

                   

 

 

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات1:4يازان maryam | |

گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد ميزدند حسنك كجايي؟

 

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود حسنك مدت هاي زيادي است كه ديگر به خانه نمي آيد.

 

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تيشرت هاي تنگ به تن ميكند او هر روز صبح به جاي غذا دادن

 

به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل ميزند.موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او

 

به موهاي خود گلت ميزند.

 

ديروز كه حسنك  با كبري چت ميكرد كبري گفت كه تصميم بزرگي گرفته است .كبري تصميم داشت

 

حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد پتروس هميشه پاي كامپيوترش

 

 نشسته بود و چت ميكرد پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد ميكرد چون زياد چت كرده بود.

 

او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر ميشكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد..

 

براي مراسم تدفين او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود.

 

ريز علي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت.

 

ريز علي سردش بود و دلش نميخواست لباسش را در آورد.ريز علي چراغ قوه داشت اما حوصله ي درد سر

 

نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد.كبري و مسافران قطار مردند..

 

اما ريز علي بدون توجه به خانه رفت .خانه مثل هميشه سوت و كور بود.الان چند سالي است كه

 

 كوكب خانم همسر ريز علي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.

 

او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند..

 

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد.او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

 

او آخرين باري كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.

 

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد.

 

به همين دليل است كه ديگر در كتابهاي دبستان آن داستانهاي قشنگ وجود ندارد...

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات1:3يازان maryam | |

هنوز هم عطر نفس هايت با من است،هنوز هم زنگ صدايت درذهنم هست.

 

پدر من تنها نيستم، ميدانم با تو بودن تنهايي را برايم بي معنا ميكند وجودت را حس ميكنم و صدايت را

 

ميشنوم...

 

در اين دراندشت روزگارم،مرا تنها مگذار كه گم ميشوم در اندوه تنهايي هايم..

 

مادرم هنوز هم بي تاب ديدنت هست بي تاب بازگشتت ولي...

 

نميدانم كه او هم وجودت را در زندگي حس ميكند يا نه؟؟

 

حتي همين الان كه دارم اين دلنوشته ها را مينويسم هم وجودت و گرمايت را ميفهمم

 

ساعت 6 صبح هست  و در اين زمان هميشه وجودت را بيشتر حس ميكنم چون در همين لحظه ها بود كه

 

براي آخرين بار با تو وداع كردم و اكنون ديگر نيستي تا دعاهاي دل كودكانه ام را بدرقه ي راهت كنم...

 

 گاهي دلتنگت ميشوم ولي لحظه اي بعد ياد صبوري هاي تو مي افتم و آرام ميشوم..

 

ياد روزهايي مي افتم كه داخل آن اتاق لعنتي محبوست كرده بودند و كسي حق نداشت براي ديدن نور پيكرت

 

به آن اتاق بيايد حتي من، من كه حتي خبر نداشتم كجايي..

 

 پدر من مثل هميشه بدرقه ات كرده بودم چه ميشد ميگفتي كه براي بدرقه ي آخرهم مرا پيشت

 

بياورند نمي داني اگر اين چنين ميكردي الان چه حسسي داشتم،

 

ديگر دلتنگت نميشدم و هر از گاهي بي تابي نميكردم  تنها چيزي مرا مي آزرد اينست پدر..

 

پدر هنوزهم لباس هايت را نگه داشته ام و حتي نميگذارم ذره اي خاك ساليان كهن بر آن بنشيند...

 

نوي نو هستند مادرم ميگفت قبل از رفتنت آن لباسهاي نو را خريده بودي ، اين نشان از عشقت بود براي

 

خدمت در راه خدا و بنده گانش..

 

پدر، مادرم وقتي يادگارهايت را ميبيند آرام ميشود ولي غمگين براي همين بيشتر وقتها وقتي تنها هستم

 

ساعت ها لباسهايت را بو ميكشم و بوي عشق از آن ها استشمام ميكنم رها ميشوم ازبوي نفرت و نيرنگ و

 

دورويي هاي اين دنيا..

 

مثل تو آسمان را حس ميكنم...

 

پدر آنروز لباسهايت را وقتي تنها بودم به تن كردم مانند زمان كودكي ام كه به تن كرده و به خود مي باليدم..

 

وقتي خود را در آينه با آن لباسها ديدم باز همان حس كودكي سراغم آمد لذتي توام با افتخار..

 

كمي در آينه به خود خيره شدم  احساس كردم غيرتي كه در تو بود در من هم هست ، احساس كردم

 

من بااااااايد راهت را ادامه دهم، بايد جاي خالي تو را در سنگر كاري ات ادامه دهم...

 

چه با تحصيل چه با خدمت در همان مقام و پست تو ...

 

پدر ديگر نميدانم چه بگويم ..

 

فقط براي چندمين بار ميگويم كه تنهايم مگذار و كمكم كن به آرزوهايم برسم...

 

تا ابد دوستت دارم و به تو واقعا افتخار ميكنم، به تويي كه تمام وجودت را وقف راه الهي ات كردي..

 

يازدهمين سالگرد شهادت ملكوتي ات را تبريك ميگويم و خوشحالم از اينكه به آرزوي خود رسيدي..

 

دوستت دارم پدر...

 

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات1:2يازان maryam | |

 

  يك نفر دلتنگ است ..

        يك نفر مي گريد ...

           يك نفر سخت دلش باراني است

          يك نفر در گلوي خویش بغض خيسي دارد

        بغض كالی دارد

  يك نفر طرح وداع مي كشد روي گل سرخ خیال...

         

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات1:2يازان maryam | |

گريه كن سرباز!

 


نظامي زن انگليسي كه پس از بازگشت از ماموريت خود در عراق،
فرزندش را در آغوش مي فشارد.

 

آهاي سرباز، آهاي مادر!...
گريه كن، تو حق داري گريه كني. شايد ماهها و سالهاست كه فرزندت را نديده اي.
فرزند دلبندت را. كودك معصومي كه تاب دوري مادر نداشته و حتماً از تو بيشتر، برايت دلتنگي مي كرده.
گريه كن سرباز، گريه كن تا سبك شوي...
گريه كن، بخاطر گوهر مادري كه از تو ستانده اند، و در عوض تو را مفتخر! كرده اند به اين لباسها.
اين لباسها كه اصلاً به قامت تو سازگار نيست...
گريه كن كه تاج زن بودن از سرت افتاده...
گريه كن كه هيچ لذتي به پاي مادري نمي رسد و تو را محروم كرده اند، ذائقه ات را خراب كرده اند...

اما
من چند حرف ديگر با تو دارم سرباز...
تو مادري، حق داري بچه ات را دوست داشته باشي... حق داري برايش دلتنگ شوي...

سوالي از تو دارم :
اين كودك را مي شناسي؟

مي بيني پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس ميكند؟
مي بيني چگونه كفشهايش را درآورده تا در آغوش پدر، گم شود ؟
اين پدر يكي از زندانيان تو و دوستان توست در عراق...
چه ميشد اگر اجازه ميدادي اين پدر، بچه اش را ببيند؟
فكر كردي فقط خودت به فرزندت عشق مي ورزي؟

اين دختر را چطور؟

حتماً او را ديده اي...
در كوچه پس كوچه هاي بصره... پاي برهنه مي دويد و خنده كودكانه اي بر لب داشت...
الان به نظرت لكه هاي سرخ روي لباسش، نقش گلهاي سرخ است يا رد پائي از خون تازه ؟
يا لكه هاي قرمز روي زمين، گلبرگهاي پرپر شده گلهاي پيراهن اوست؟
صورت ظريف او را با اسلحه اي كه در كنارش به دست گرفته اي چه كار؟
ببين چه گريه اي ميكند؟ چه خوني از صورتش جاري است؟
اين رنگين تر است يا خون فرزندت كه اينچنين در آغوشش كشيده اي؟
حال اين دخترك را خوب ببين. نتيجه كارتو وهمكاران توست و تا ابد با شما خواهد ماند.
اين است آنچه براي اين دختر و مردمش هديه برده اي...

اين پدر را ميشناسي؟


دارد به چه حالي، جسم بي جان دخترش را ميگذارد كنار بقيه جنازه ها.
يادت هست؟ همين چند شب قبل، خانه شان را بمباران كرديد.
تو و همقطارانت.

اين را چطور؟


اين اما مال افغانستان است.
شاهكار قديمي تر شما.
اما مگر زخم اين پدر كهنه مي شود؟
اين هم كادوي يكي دوسال قبل توست براي كودكان افغان.........

از اين دست اگر بخواهم برايت بياورم، بسيارست...
سردشت خودمان، شلمچه ، قانا... صبرا و شتيلا... و ....

...............
...............
...............

گريه كن سرباز
گريه كن، اما نه فقط براي دلتنگي فرزندت ...
شايد نپذيري، اما من در گريه هاي تو هيچ عاطفه اي نمي بينم سرباز!
گريه كن براي انسانيتي كه در زير پاي تو و رهبرانت لگد مال شده...
گريه كن براي عاطفه اي كه در وجودت مرده...
گريه كن براي شرف و آزادگي كه از دست داده ايد...

گريه كن سرباز..

 

                                            برگرفته از وبلاگ HAKER1988.BLOGFA.IR

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات1:0يازان maryam | |

وقتي بزرگ ميشوي ديگر خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني.و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي ميخوانند

 

 دست تكان بدهي..

 

خجالت ميكشي دلت شور بزند براي  جوجه گنجشك هايي كه مادرشان برنگشته..

 

فكر ميكني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم،همانهايي كه خيلي بزرگ شده اند،دلشوره هاي قلبت را ببينندو

 

بخندند به تو..

 

وقتي بزرگ ميشوي، ديگر نميترسي كه نكند فرداصبح خورشيد نيايد،حتي دلت نميخواهد پشت كوه ها سرك

 

بكشي و خانه ي خورشيد را از نزديك ببيني.

 

ديگر دعا نميكني براي آسمان كه دلش گرفته،حتي آرزو نميكني كاش قدت ميرسيد و اشكهاي آسمان را پاك

 

ميكردي..

 

وقتي بزرگ ميشوي قدت كوتاه ميشود و آسمان بالا ميرود و تو ديگر دستت به ابر ها نميرسد و برايت مهم نيست

 

 كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابر ها ستاره ها چه بازي ميكنند..

 

و ماه،همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ ميشود كه اگر شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نميكني..

 

تمام پروانه ها را از ديدت دور ميكني و ديگر دنبال پروانه اي پرو بال شكسته اي نميگردي كه شايد ترميمش

 

كني..!!

 

وقتي بزرگ ميشوي دور قلبت سيم خاردار ميكشي و همراه بزرگترهاي ديگردر مراسم تدفين درختها شركت

 

 ميكني

 

و فاتحه ي تمام آواز ها و پرنده ها را ميخواني...

 

و يكروز يادت ميافتد كه سالهاست تو چشمانت راگم كرده اي و دستانت رادر كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي!!!

 

آنروز ديگر خيلي دير شده است..

 

فرداي آنروز تو را به خاك ميدهند

 

و ميگويند..

 

خيلي بزرگ شده بود...!!!

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:58يازان maryam | |

گون باتار كن اورگيمي دئرده گتيرن حيسسلئر دوشونجه لر جانيمي ائله سيخماغا باشلادي كي داردا اولان

 

روحومو اووجلاريما آليب ائيوانا چيخديم!..

 

باش قالديريب گيلئي دولو باخيشلاريمي گوك اوزونون مقرور آما دنيز كيمي آيدين و ماوي سيماسينا ياغديرديم.

 

گوزلريمي يومدوم.بلكه ايستميرديم گويده كي بولودلار گوزلريمين ايچينده دالغالانان داملالاريگوروب اونلارا

 

آغلاماغا باشلاسينلار...!!!

 

آخي بو آخشام بوتون بولود لارين يئرينه من آغلاماق ايسته ييرديم..!

 

نئچه ساعات كئچميشدي آنجاق هله ده گوردويوم او معصوم اوزوو غملي باخيشلاري اونودا بيلميرم.

 

اويونجاق ماغازاسي نين جامينا حسرتله ياپيشان او كيچيك اللري ياددان چيخاردا بيلميرم.

 

او ظريف اللر نئجه ده موحكم جامدان توتموشدولار سانكي جامين ديگر طرفينده اولان گوزل كوكلاني بير آن

 

اول قوجاقلاماق ايسته ييرديلر!...

 

آخي منيم آتامين پولو يوخدو منه اويونجاق آلسين "!!سوزو هله ده قولاقلاريمدا زنگ چاليردي.او حزين سس

 

او بير تك جومله منيم وارليغيمي آلت اوست ائتميشدي.

 

ياشاديغيم اولكه ده شهرده و اطرافيمداكي وار اولان ياشايان!! يادا ياشام ساواشي وئرن

 

 يوخسول اينسانلارين چكديكلري آجيلاري چتينليكلري بوتون وارليغيملا حيسس ائديب اونلارا يارديم ائتمك

 

ايسته ميشديم.

 

آما آخي نئجه من تك باشيما كومه يه موحتاج اولان يارديم اوچون اوزانان بونجا الي نئجه توتا بيلرديم كي؟

 

اوومو عاجيز و گوجسوز گورونجه قلبيمي آجي بير سانجي سيخميشدي.

 

ايندي بو سببدن ايسته ييرم آللاهيما دانيشام يالوارام!.

 

درين بير آه چكيب اوز توتدوم سمايا و دانيشماغا باشلاديم.آنجاق بو سوزلري منيم ديليم يوخ اورگيم دئييردي.

 

آللاهيم سنين قودرتينه عدالتينه هئچ بير زامان زئرره قدر شوبهه ائتمه ديم.

 

ايندي ده اصله ائتميرم .آما آللاهيم بس ندير بو حاقسيزليقلارين سببي؟!

 

نه اوچون بير كيچيك قيز اوشاغي بير تك اويونجاغا بئله اونو باغرينا باسيب اويناتماغا حسرت قالماليدير؟.

 

آما بير آيري اوشاق حوكم ائتديگي كولو ايسته ديگي هر بير ايستگينه ديلگينه صاحيب اولماليدير؟

 

آللاهيم! آخي بو ايكي اوشاغين بير بيري ايله ندير فرقلري؟!

 

مگر اونلارين ايكيسي ده سنين بنده لرين دييللر مي؟

 

آللاهيم! بيليرم بو ايمتحان صحنه سي اولان فاني دونيادا بنده لريني ايمتاحانا چكيرسن.

 

آما آللاهيم بير اينجه و گوناهسيز اوشاقين اورگي نه آنلار ايمتحاندان سيناختدان او نه بيلير دوزمك نديرصبير

 

ائتمك نه اوچوندور؟

 

آللاهيم بيليرم ائشيديرسن مني دويورسان كونلومون سسيني. منه دئي ...!دئ نييه هارا باخيرام  يوزلرجه ظاليم

 

 اينصافسيز غدار و ويجدانسيز اينسان گورورم؟

 

آللاهيم ! آخي بونلار وار كن نه گرك وار ايدي ايبليسين يارانماسينا؟!!

 

وئر شئيطان آديني بونلارا  قوي ايبليسين اوزو آغ اولسون.!

 

آللاهيم بيليرم كي مظلومون آهيني يئرده قويمازسان.و گئج تئز ظولم ائدني جزالانديرارسان.

 

آما كاشكي ايلك گوندن نه ظاليم اولايدي نه ده مظلوم ..

 

آللاهيم دئميسن من سينميش كونوللره ياخينام و من بونا اينانيرام. آما كاشكي نه اورك لره توخونانلار اولايدي

 

نه اورگي قيرينانلار..

 

آللاهيم سن اوزون دئميسن من گوزلليگي سئويرم بس چيركين روحو اولان اينسانلارين وار اولوشونا نه گرك

 

وار ايدي؟!!

 

آللاهيم ائله اينسانلار گورموشم كي سينه لرينده يوموشاق اورك يئرينه بير داش پارچاسي بسله ييرلر.

 

يوخ داش دئمه ييم  داشا حاقسيزليق اولار! قوي دمير دئييم. يوخ يوخ ...اوندا دميرين آدي باتار !!چونكو تئله غدار اينسانلار وارديلاركي داش دمير اونلارين اوركلري يانيندا موم كيمي گورونر !!

 

بس مادام كي بئله بير ظاليم اينسانلار ياراداجاقدين نه گرك واريدي داش يارانماسينا؟

 

دئير ايلانين ديلي زهرلي اولار و ديلي ايله كيمي چالسا او داها ساغالماز.

 

من ائله آجي ديللي اينسانلار گورموشم ايلانين زهري اونلارين آجي سوزلري نين قترشيسيندا كارسيز قالار.!

 

يازيق ايلانين آدي پيسه چيخميش.!

 

آللاهيم دئ نييه دونياني جهننمه چئويردين بو اينسانلاري ياراتميسان؟

 

دئ سنين عدالت محكمن نه اوچون بونلاري دايانديرمير؟جئزالانديرمير؟

 

نئيهخاقين حاققيني يينلره قان ايچنلره زور دئنلره ايختييار و قودرت وئرير؟

 

دئ ندن قونشوسو گئجه باشيني آج يئره قويان اينصافسيز وارليني دالديغي درين يوخودان اويانديرميسا؟

 

نه اوچون ويجداني نين چاغريسيني دويان اينسان بو قدر آزدير دونيادا؟!.

 

نييه بيريسي يئكسلمك اوچون باشقا بير اينسان اوستونه باسيب آدديم آتير؟

 

آللاهيم ! دئ نييه هر كس اوز چيخاري اوچون بير بيريني آلدادير؟

 

بو قدر يالان دوزاق رييا كارليق ندن دونياميزي قارالدير؟

 

نييه ايكيوزلولوك قوخوسو هر يئري ساريب نفسلري كسير؟

 

ندن سينه لرده سويوق كولك اسيب وركلر بوز باغلاييب؟

 

نييه محبته صداقته دير وئرن يوخدور آرتيق؟

 

دئ نه اوچون قلب لرين او آيدين بيللور كيمي آيناسي بو قدر كدرلنميش

 

و داها سئوگيني دوروستلوگو اوزونده اكس ادتديرمير؟!

 

آللاهيم سنين عدالتينه اينانيرام...يوخسا بئله سنه يالوارمازديم آغلامازديم سيزلامازديم.

 

مقرور كونلومو سنه آچمازديم اگر عدالتينه اينانماسايديم !

 

آللاهيم سنه سون بير ديلگيم وار!يا اينسانلاردا سئوگيني صئداقتي سايغيني اينصافي ويجداني اوياندير

 

يادا مني ده اونلارتك ظاليم اينصاف سيز و غدار ائيله!!.

 

يوخ ...يوخ آللاهيم مني باغيشلا ! قوي ائله اوزوم اولوم. بوراخ هميشه آيري اينسانلارين قايغيسلا قاليم.

 

دردلرينه همدم اولوم.

 

راضييام گئجه گوندوز گوزلريم نملي اولسون اورييم قان اولسون ديليم حزين حزين سيزلاسين آما

 

اينسان قاليم !.

 

آللاهيم ! ايجازه وئر بولودلارين يئرينه من دولوم من ياغيم من اغلاييم.

 

آما بوتون اينسانلارا خالقيما وطنيمه اولان سئوگيمي سنه اولان اينانجيمي و اينسانليغيمي مندن آلما

 

منه چوخ گورمه اي بويوك آللاهيم...!

 

 

 

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:56يازان maryam | |

چهار ديواري اتاق عذابم ميدهد .

 

آينه برايم شكلك در مي آورد و اشكهايم بي اختيار گونه هايم را قلقلك ميدهند. 

 

نميدانم چشم هايم بي قرار چه هستند و دستانم بي تاب گرفتن كدامين دستهاست؟

 

دلم سكان دار كشتي باور هايم ميشود .

 

بي اختيار آماده ي رفتن ميشوم،امواج درياي احساسم طوفاني را در سينه ام بر پا ميكنند،

 

ميروم به جايي كه هنوز نميدانم كجاست و نميدانم آيا هست يا نيست؟ 

 

تقويم را نگاه ميكنم پنج شنبه ۸۶/../..پنج شنبه ها روزهاي غريبي  هستند

 

و غريبانه تراز آن انسان هايي هستند كه در ميان هزاران آشنا،غريبه اي بيش نيستند ...

 

به ساحل نزديك  ميشوم.

 

 به جزيره ي پهناوري كه هزاران دل را در خود جاي داده است و قلب من هم در گوشه اي از آن دفن شده

 

است .

 

 آنجا ميعادگاه هزاران عاشق است . آري باغ رضوان. 

 

حال ميفهمم دلم بي قرار چه بود و طوفان احساسم از كجا نشات ميگرفت !!و دستانم در انتظار چه بود .

 

 لب هايم بي اختيار حركت ميكند، فاتحه اي ميخوانم و دوباره چشمه چشمانم از خود بي خود ميشوند.

 

ياد گذشته مي افتم،ياد روزي كه ميخواستي براي هميشه مرا ترك كني .

 

آن روز هم گريه ميكردم، دلواپس دوري تو، دلواپس اينكه مبادا هيچ گاه برنگردي ،

 

حق هم داشتم .... چون هيچ وقت بر نگشتي.نميدانم از كجا برايت بگويم ؟

 

 از غم دوري تو، از دغدغه هاي نديدنت و يا از تنهاييم؟

 

اي صداقت پيشه! ميدانم كه قلب مهرباني داري و نگاهي مهربان تر .

 

 بارها قصه ي مهرباني و محبت هايت را شنيده ام .

 

هنگامي كه از تو سخن ميگويند و خوبي هايت را مي ستايند نميداني چقدر خوشحال ميشوم. 

 

به خدا دوستت دارم.

 

خورشيد دارد غروب ميكند و موقع رفتن است.

 

هرچند از كنار تو ميروم ولي دلم را اينجا گرو ميگذارم . 

 

عشق و زندگي ام را گرو ميگذارم تا هيچ گاه فراموشت نكنم.

 

آرزويم اين است كه روزي قلبم در جوار تو به آرامش حقيقي برسد.

 

 لنگر احساساتم را بالا ميكشم و دوباره در درياي انديشه هايم غوطه ور ميشوم .

 

پدرم تا روزی دیگر و دیداری دیگر..

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:54يازان maryam | |

Image and video hosting by TinyPic

وقتی میگم خسته ام.همه می خندن. میگن از سر بی کاری داره می نویسه.

وقتی میگم تنهام .همه میگن اینم یکی مثل بقیه. داره دروغ میگه.عادتشه

وقتی گاهی حس میکنم حتی خدا فراموشم کرده...یعنی تو اوج ویرونی ام.

کیه که بفهمه؟ هان؟ یکی به من بگه آخه چقدر؟ آخه تا کی؟ آخه یه دل چقدر می تونه نشکنه؟

چقدر بند بخوره و از هم نپاشه؟

از کی بپرسم کجاست این عدالتی که میگن؟

به کی بگم صدای ناله های یه طفل معصوم رو؟

به کی بگم که با زبون خودش مرگشو می خواست؟

کی میفهمه که یه مادر چی میکشه وقتی بچه اش بهش میگه دیگه طاقت موندن نداره؟

آخه بگم میگن کفره. میگن خدا رو نمی شناسه.

آخه کجاست خدای اون که بهم بگه واسه کدوم گناه نکردش اونقدر عذاب کشید؟

واسه کدوم نماز نخوندش تاوان پس داد؟ آخه حتی به سن تکلیف نرسیده بود.

چرا کسی نیست که ازش بپرسم یه مادر چقدر تحمل داره که بچه اش جلو چشمش جون بکنه و نمیره؟

کسی هست که بگه چه حالی داره یه پدر٬ وقتی دستای پسرش تو دستاش سرد میشه؟

چرا هیچ کس نیست که بگه این چه حکمتیه؟

آخه خدا مگه نگفتی معصومن همه ی بچه ها؟

مگه نگفتی عذاب جون دادن واسه کسیه که گناه کار باشه؟حالا چی داری بهم بگی؟

آخه خدایا مگه میشه یه عمر یا صدای خرخر نفس های آخرعزیزت زندگی کنی؟

آخه چطور فراموش کنم که ازت خواستم زودتر خلاصش کنی؟ که دیگه نترسه. دیگه نلرزه از هیبت مرگ.

چطوری اشکاش یادم بره؟

آخه خدایا یه پسر ۱۳ ساله نمی فهمه رفتن یعنی چی.

اون هنوز امید داشت. هنوز فکر می کرد که باید امسالم بره مدرسه.هنوز فکر میکرد که خدا شفاش میده

هنوز به این زندگی لعنتی چنگ  می زد.واسه خودش واسه مامانش.واسه باباش.

فقط بهم بگو کجاست٬ حکمت این همه عذاب چیه؟ بگو که کافر نشم

دارم میمیرم از بغض. دارم خفه میشم از گلایه. نمی دونم چی میگم.چی می خوام. ولی...

خدایا این روزم رو هم شکر.

کاش خاک سردی در آغوشم می گرفت

          و چشمانم را به بی نهایت گره میزد...

 

 

در گذرگاه زمان٬

         خیمه شب بازی دهر٬

               با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

 عشق ها می میریند٬

    رنگها رنگ دگر می گیرند.

        و فقط خاطره هاست٬ که چه شیرین و چه تلخ٬

                  دست ناخورده به جا میماند..

                                                                                برگرفته از وبلاگ عمه ام mahpishuni.blogfa.ir

        مرگ زود هنگام پسر عمه ام رو به خانواده اش تسلیت میگم...

 

                                                                       سالارم رفتنت را هنوز هم باورم نیست...

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:53يازان maryam | |

دوباره پر زدنت را نگاه خواهم کرد

          دوباره درد دلم را به چاه خواهم کرد

               دوباره پنجره ها باز میشوند ،

                   آنگاه غروب سرخ دلم را سیاه خواهم کرد

                         لحظه ی زیبای با تو بودن را ،

                            فدای کهنه ترین اشتباه خواهم کرد

                                 دوباره شعر ترین شعر دفتر خود را

                                     نثار پسرکی بی پناه خواهم کرد.

                                           میان ماندن و رفتن سکوت میکنم،

                                                و تمام هستی خود را تباه خواهم کرد

                                                   اگرچه باختم اما همیشه و هر جا ،

                                                      به یاد چشم سیاهت گناه خواهم کرد...

                                                                                            گناه خواهم کرد...!!

                         

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:50يازان maryam | |

وقتی تو نیستی

                                        

                                            نه هست های ما

                                            چونان که بایدند

                                            نه باید ها...

                                            مثل همیشه آخر حرفم

                                            و حرف آخرم را

                                            با بغض می خورم

                                            عمری است

                                            لبخند های لاغر خود را

                                            در دل ذخیره میکنم:

                                            باشد برای روز مبادا!

                                            اما

                                            در صفحه های تقویم

                                            روزی به نام روز مبادا نیست

                                            آن روز هرچه باشد

                                            روزی شبیه دیروز

                                            روزی شبیه فردا

                                            روزی درست مثل همین روزهای ماست

                                            اما کسی چه میداند؟

                                            شاید

                                            امروز نیز روز مبادا باشد!

                                            وقتی تو نیستی

                                            نه هست های ما

                                            چونانکه بایدند

                                            نه باید ها...

                                            هر روز بی تو

                                            روز مباداست!!

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:49يازان maryam | |

 اول دبيرستان بودم كه يه روز دبير ورزشمون كه خيلي هم باحال بود و با بچه ها صميمي بود

از بچه ها خواست كه بدون رو دربايستي از آينده شون بگن

خلاصه هركسي يه چيزي مي گفت و بقيه از خنده روده بر مي شدن تانوبت رسيد به فاطمه دوستم كه

درست تو تک صندلی کنار من مینشست.

بدون مقدمه گفت من دلم ميخواد 12 تا بچه داشته باشم

دلم ميخواد بچه هام عمو و دايي و خاله زياد داشته باشن تا هيشه باهاشون برن بيرون يا مهموني و.......

خلاصه زنگ رو كه زدن ماهنوز داشتيم مي خنديديم

بهش گفتم فاطمه فكر كن 12 تابچه داشته باشي وشوهرتم يه موتور زپرتي داشته باشه و

مثلا بخواين توله ها تونو ببرين پارك اون وقت بايد همتون از موتور شوهر بخت برگشته ات آويزون بشين

درحالي كه پرچادرت رو با دندونات گرفتي 4تا از بچه هاتو بايد بذاري رو پاهات

4تا جلوي شوهرت روي باك موتور

2تا هم پشت سر خودت درحالي كه به شدت چسبيدن بهت كه مبادا بيفتن

اون 2تاي ديگه هم بايد گردن باباي بيچاره رو بچسبن واز سروكولش برن بالا

ديدني ميشه مخصوصا اگه با شدت بخورين به سرعت گير خيابون اون وقته كه بچه هات مثل دونه هاي

تسبيح هر كدوم به يه طرف پرت ميشن و بند قنداق توله آخريت گير مي كنه به اگزوز موتور

و.............. اون روزمن واسه ش توصيف مي كردم وبقيه مرده بودن از خنده

حالا جالب اينجاست كه خودشم درحالي كه مي خنديد باسر حرفامو تاييد مي كرد

ولي جدا خوب كه فكر ميكنم مي بينم زياد هم بيراه نمي گه

قديما خونواده ها 10-12تا داشتن

پدر مادرهاي ما 4-5تا

امروزي ها 1-2تا

حتما ما هيچي

نسل آينده خيلي بي كس وكار مي شن

ولي از شوخي گذشته داشتن اقوام زياد ومعاشرت باهاشون خيلي خوبه

وآدمو سر شوق مياره مخصوصا اگه اختلافي بين فاميل نباشه

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:47يازان maryam | |

   سنی اونودسام...        

 

                     من سنی اونودا بیلمیرم،آخی

                    اونوتسام نه لری اونودام گرک،

                    گویلره باخمیشیق آیلی گئجه ده

                    اونوتسام گویلری اونودام گرک.

                    دنیزی اونودوم، یا دالغالاری،

                    خاطیره ن یادیمدان چیخایدی، باری،

                    پاییزدا خزانی،قیشداسا قاری

                    باهاردا گوللری اونودام گرک،

                    دیء ،نئجه اونودوم من سنی نئجه،

                    سئوگی دورنا دئییل پاییزدا کوچه،

                    یوخوما گلیرسن منیم هر گئجه

                    آیلاری،ایللری اونودام گرک.

                    سنین خیالیندیر حسرتله باخان،

                    آدیندیر هر ساعات قاریشما چیخان،

                    قاریشیب شکلینه گوزومدن آخان،

                    یاغیشی،سئللری اونودام گرک .

                    سینه مده پئشیمان اوره ییم قالدی،

                    اوچدون اللریمده للییم قالدی،

                    نه لری ایتیریب،باخ نه ییم قالدی،

                    نه لری،نه لری اونودام گرک.

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:46يازان maryam | |

هییییس صدا نکن..

 

هي فلاني...؟... مي داني؟...

 مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!!

مي آيند....... مي مانند.......

عادتت مي دهند....... و مي روند.......

و تو در خود مي ماني....... و تو تنها مي ماني.......

راستي نگفتي؟ رسم تو نيز چنين است؟

مثل همه ي فلاني ها هستي؟؟؟؟

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:46يازان maryam | |

دستمال كاغذي به اشك گفت: قطره قطره‌ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي‌كني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر ساده‌اي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي‌شوي
چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي
پس برو و بي‌خيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشه‌اي كنار جعبه‌اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه‌اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال او
با تمام دستمال‌هاي كاغذي فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانه‌هاي اشك كاشت.

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:44يازان maryam | |

آنام...

 

همه...

هر آنچه که از دست و دلشان بر می آمدند کردند

      کوتاهی نمانده....خواهر ، خواهری

              برادر ،برادری

                     رفیق ،رفاقت

          دشمن که نه!!هیچ کس دلش را کف دستش که نه نهاده!!

              ...........بگذریم!!!!

                  باری حرف ها شنیدم ،دشنام ها، زخم ها زدند و زخمه ها

                     همه و همه، هیچ کم نگذاشتند،کم فروشی هم نکردند

                             تنها نمیدانم چرا!!!!

                          این همه را باور نمی کردم و ندارم ....

                              هنوز هم شاید به راستی

                                 این جان پریشان سزاوار این همه بود و هست ،

                                              و من نمیدانستم اما این را خوب میدانم که،

                         دار و ندارم مادری است که همه هر چه دارم از اوست.

                            

 

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:42يازان maryam | |

جمعه ي ساكت

 

  جمعه ي متروك

 

   جمعه ي چون كوچه هاي كهنه، غم انگيز

 

                                   جمعه ي انديشه هاي تنبل بيمار

 

                                       جمعه ي خميازه هاي موذي كشدار

 

                                              جمعه ي بي انتظار

 

                                     جمعه ي تسليم

 

                            خانه ي خالي

 

                  خانه ي دلگير

 

                            خانه ي در بسته بر هجوم جواني

 

                                خانه ي تاريكي و تصور خورشيد

 

                                        خانه ي تنهائي و تفال و ترديد

 

                         خانه ي پرده ،كتاب، گنجه، تصاوير

 

                آه ،چه آرام و پر غرور گذر داشت

 

       زندگي من چو جويبار غريبي

 

    در دل اين جمعه هاي ساكت متروك

 

                      در دل اين خانه هاي خالي دلگير

 

                       آه چه آرام و پر غرور گذر داشت....

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:41يازان maryam | |

بیز ائله دونیایا گلن گوندن

                 پئشمان اولموشوق.

دوغولان آن دان

                 اولومه طرف گئتدییمیزی

                 بیلیب آغلامیشیق

ایلک روشوتیمیز سود اولوب

                 امیب سوسموشوق.

سود خاطیرینه

                 سسیمیزی قیسمیشیق.

سونرا بو دونیانین

                 دیلینی اویره دیبلر بیزه،

اوز سویله دیکلرینی

                 طوطو قوشو کیمی

                 سویله دیبلر بیزه...

ایمکلمه یه باشلایاندا

                 دورد اللی توتدوق تورپاغی،

اوندا هله اورتولویدو

                 بیزیم چوم قازیلان

                 مزار لارین قاپاغی.

بئشیک ـ ایلک حبس خانامیز اولدو،

کئشیک چی آنامیز اولدو،

                لایلای بوخوووندا ساخلادی بیزی.

سونرا ایکی الیمیزی چکدیک

                تورپاغین یاخاسیندان

                 یئریمه یه باشلادیق.

دئیه سن اولومه تله سیردیک،

                ایمکلمه یه صبریمیز چاتمادی،

                یئریمه یه باشلادیق.

دویوله ـ دویوله

                دویمه یی اویرندیک.

سویوله ـ سویوله

               سویمه یی اویرندیک.

اویرندیک ایکی اوزلو اولماغی،

اویرندیک روشوت آلماغی،

روشوتله یولا گتیردیلر ترسیمیزی.

مکتب ده یاخشی جا وئردیلر درسیمیزی،

گویا اوزونو بیز آغ ائده جک دیک،

         اوزو قارا عصریمیزین.

سونرا باشلادی عصرین

           میللت داواسی،

               ثروت داواسی،

بویوک سارای لارین

                     خلوت داواسی،

                     شوهرت داواسی.

قانادی قیریلمیش ملک لرین

                     شهوت داواسی.

اولن اولدو،قالان قالدی.

لعنت شئیطانا، ـ دئدیک

کئچن کئچدی،اولان اولدو.

اوزوموزه دوشمن اولدوق.

تزه دن پئشمان اولدوق

              دونیایا گلیشیمیزه.

یئنی دوغونلار

              تسلی وئردی بیزه،

              گئدین،گلیریک، ـگلیریک دئدیلر.

بو اولوم یولوندا

              بیزده واریق، ـ دئدیلر،

سیزی تک قویماریق، ـ دئدیلر.

آخی ،بیز همکاریق ـ دئدیلر

دئدیلر، ـ داها اولومدن کئچیب،

                 یاشایین اوله نه قدر،

یانین،سونه نه قدر.

نه اولسون،انسان دی آدینیز،

عاغلینیز اولسایدی

                 اولو دوغولاردینیز...

 

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:40يازان maryam | |

 

                     جاني سن وئرمه دين سن ده آلاسان

 

                                              اوميد وئر ياشاييم،اولدورمه مني.

 

                     قييما سئوه نينه،قاتيل اولاسان

       

                                              اوميد وئر ياشاييم،اولدورمه مني.

 

                     اولوموم مين يئره يوزولاجاق دير

 

                                              دونيادان بير سئون آزالاجاق دير

 

                     قبريم اوره يينده قازيلاجاقدير

 

                                             اوميد وئر ياشاييم،اولدورمه مني

 

                     واللاه اللريمده قالاجاق یاخان

 

                                             بيلميرم بو منزيل اوزاق مي ياخين

 

                     ياشاماق، منيم ده حاققيم دي آخي

 

                                            اوميد وئر ياشاييم،اولدورمه مني...

 

                                                                                         نصرت کسمنلی

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:40يازان maryam | |

اوزونله آپارمي سان

 

               گونلريمين رنگيني

 

                          كدر منه بنزه يير

 

                                  غم كووره ليب سن كيمي.

 

                                          ايندي باشا دوشموشم

 

                                                 سن سيز هر شئييم هدر

 

                                          سندن سونرا هئچ كسي

 

                                 سئومه ديم سنين قدر.

 

                           سئوگي دولو باخيشلار

 

                   شكليندن باخير منه.

 

            دونه جكسن بيليرم

 

سن اول آخير منه .

 

            من ائله بيليرديم كي

 

                 هر شئي سويوب گئدر

 

                          سندن سونرا هئچ كسي

 

                                  سئومديم سنين قدر.

 

                                       ايچيمده طوفان كيمي

 

                                             چاغلايير خاطيره لر

 

                                                   گور ياشلاريم قورومور

 

                                               آغلايير خاطيره لر

 

                                      من كدردن دويموشام

 

                                من دن دويمايير كدر

 

                    سندن سونرا هئچ كسي

 

             سئومديم سنين قدر.

 

       او قدر ياخين ايكن

 

 بو قدر اوزاق اولدوق .

 

          يورولدوق مو سئوگيدن

 

               بيز ياري يولدا قالديق.

 

                      من عذابلار ايچينده

 

                          سن اوزون مندن بتر.

 

                                  سن اوزون ده هئچ كسي

 

                                              سئومدين منيم قدر...

 

                                                                                   نصرت کسمنلی 

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:39يازان maryam | |

می خواهم سخن بگويم!
 
                                    از بی رحمی تقدير
 
                                   
                                   از اشکهای بی صدا...
 
                         
                              از معصوميت زيبای خفته ام...
 
                           
                             از سر گردانيها و دلتنگيهای دلم.
 
       
                 می خواهم از پرسه زدن در کوچه های بی انتهای انتظار بگويم
 
               
                       از آن آرزوهای پاک که بر دلها مانده است......
 
                            
                                  از بازی سر نوشت آدمی.....
 
                          
                                  از قصه آشفتگی زندگی.....
 
            
               می خواهم آنقدر بگويم تا گوشی شنوا برای دلتنگيهایم پيدا شود!
 
             
                   به راستی چه کسی سنگينی کلامم را به دوش خواهد کشيد؟!!
 
                               
                                            تو؟!!!......
 
            
                   نه هرگز!...نخواهی توانست! نهايتت در اين است که نيمه راه
 
                      
                          خسته ميشوی و تن به بازگشت می دهی.....
 
                                         
                                           خودم؟!!!......
 
          
                نه هرگز!...در تنهائيهايم بسيار برای خود از دلتنگيهايم نجوا کردم و
 
                    
                                بهره ای نبردم جز اشک.....
 
                                 
                                             اما.....
 
         
              من آنکسی را که سنگينی کلامم را به دوش می کشد و هر لحظه برايش
 
          
              از تلخی روزگاری که برايمان پيش آمده می گويم و اشک می ريزم و او
 
                   
                        گوش می دهد بی آنکه سر زنشم کند را می شناسم...
 
            
                او را ميشناسم و مطمئنم او نيز حرفهايم را هر چند تکراری باشد را
 
                          
                                    باز خوب گوش می دهد........
 
                               
                                    آری او را می شناسم......
 
 
                                  
                                     او کسی نيست جز خدا.

 
 
 توقف کینه
 
 مطلقا ممنوع!!!!
 
                        برگرفته از وبلاگ: درد دلهای یک خسته

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:38يازان maryam | |

دلم ميخواد هميشه ازت بنويسم . هر دقيقه و هر ثانيه همون طوري كه هر لحظه بهت فكر مي كنم به عشق و محبتت به دل زود رنج ولي صبورت به قلب مهربونت كه گاهي خيلي بي رحم ميشه به تمناي نگاه معصومت كه عشق و از چشام ميخونه . امشب احساس ميكنم بيشتر از بقيه روزا بهونتو ميگيرم نميدونم چرا همش اشك توي چشام حلقه ميزنه شايد اين نشونه ي دلتنگيه واسه گرمي بوسه هات واسه نفس تا ابد آشنات واسه كنج آغوشت كه جاي هميشگيمه آره فهميدم چيه !!! درسته دلم واست تنگ شده آخه خيلي دوستت دارم پدر .

 

 

                                                                          كسي كه هر روز بيشتر از ديروز دوستت داره :

                                                                                                 دخترت مريم

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:36يازان maryam | |

شعریمین بولودی

یئنه دامجی دامجی یاغیشلانیر سَن سیز؛

هارداسان؟!

بو سینیق اورَک

سَسی باتدی سَنی قیشقیرماقدان.

هارداسان گوزل آتام

گوزلَریم قابار چالیب یاش توکمَدن

                                  آغلاماقدان

گَل

گَل قورتار مَنی اینتیظاردان

قورتار مَنی بو سون سیز یوللاردان.........

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:35يازان maryam | |

دوست دارم قدم بزنم ..

   قدم بزنم تا بی نهایت ..

   تا من ..

   تا تو !

   تا رسیدن به حسرتهای نخورده ..

   تا رسیدن به شبهای انتظار ..

   تا رسیدن به انتهای نرسیدن !

   دوست دارم ..

   دوست دارم در کنار ساحل آرامش دلم

   قدم زنم ..

   با تو ..

   تویی که این ساحل را خود بوجود آورده ای ..

   و آن را متعلق به خود کرده ای !

   بیا ..

   بیا تا انتهای شب قدم بزنیم ..

   و شبهای این ساحل را

   خود روشنایی بخشیم !

   نه با نور ستارگان و ماه ..

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:34يازان maryam | |

در قصه ای قدیمی حکایت میکنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور ،مردم

گناهان بسیار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند ، خداوند بر ان شد تا تنبیهی

سخت بر انان مقرر فرماید ، تنبیهی سخت تر از اتش و سیل و زلزله و قحطی و

بیماری ، تنبیهی که نسل ها را سوزنده تر از آتش بسوزاند ، بی آنکه کسی ببیندش

یا بر ان واقف شود .

پس خداوند دو کلمه ی دوستت دارم را از ذهن و قلب مردم پاک کرد ، چنان که از روز

ازل ان کلمات را نه شنیده ، نه گفته و نه احساس کرده باشند .

ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود ..اما بلا کم کم رخ

نمود .

زمانی که مادری میخواست عشق بی غش تقدیم فرزند کند ، هنگامی که دو دلداده

میخواستند کلام اخر را بگویند و خود را یکباره به دیگری واگذارند ، انگاه که انسانها ،

دو همسایه، دو برادر ، دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس میکردند

و میخواستند که انرا نثار دیگری کنند، زبانها بسته بودو چشم ها منتظر و ان کلامی

که پاسخگوی همه ی این نیاز ها بود، از دهان کسی بیرون نمی امد و تشنگی ها

سیراب نمی شد .

بعد........!!

کم کم سینه ها سرد شد ، روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگیر شد .

دیگر کسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت ،ادم ها در خود فسردند و در تنهایی

بی وقفه از خود پرسیدند: چه شد که ما به اینجا رسیدیم؟ کدام نعمت از میان ما

رخت بست؟  و اندوه امانشان را برید .

خداوند دلش بر این قوم که مغلوک تر از همه ی اقوام جهان شده بودند ،سوخت و

کلمات دوستت دارم را به ذهن و قلب انها بازگرداند ........!!!!!!!!!!!!

                        خدا را شکر که ما هنوز میتوانیم به یکدیگر بگوییم دوستت دارم

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:33يازان maryam | |

پدر مهربانم! پدر همیشه در یادم ! سلام ! امیدوارم در دنیای ارزوها (بهشت) به تو و

دوستانت خوش بگذرد . امیدوارم سلام ناچیز مرا بپذیری .این نامه را در حالی

مینویسم که نیمی از شب گذشته و همه در خوابند .

پدر جان ! ان زمان که به سفر دور ، سفر ابدیت رفتی ، من کودکی بیش نبودم .

ولی بعد ها وقتی از مادر ، از تو پرسیدم ، گفت که به اسمانها رفته ای و در

شبستان حق سکنی گزیده ای .

نمیدانستم که باید گریه کنم یا بخندم . شادی ام به خاطر راهی بود که انتخاب کردی

و سر انجام به مقام شهادت نایل امدی و حزن ام از این بود که بی خبر رفتی و با من

حتی خداحافظی نکردی یادت هست؟

قول داده بودی که همیشه و همه جا با ما باشی . پس چرا به قولت عمل نکردی ؟

حال که نیستی خیلی دلم میخواهد که باشی و با تو حرف بزنم و حرفهای دلم را

برایت شرح دهم .

پدر عزیزم ! قسم به ماهی های قرمزی که در غریب ترین تنگ ها زندگی می کنند

و به گلهای افتابگردان که همیشه دلتنگ نورند، دلم برای نگاه تو تنگ شده است

به کبوتران قسم و به بادبادک هایی که ناگهان در سینه اسمان گم می شوند ،دلم

کودکانه برایت تنگ شده است و برایت پر میزند.

پدر ! نگاه کن که من بزرگ شده ام بزرگتر از تمام پیراهن های کودکی ام و بزرگتر از

درخت البالویی که در حیاط همسایه قد کشیده است .

چه سالها که دوست داشتم با تو زیر اولین باران بهار و زیر اولین برف زمستان در

پیاده روهای خیابان قدم بزنم و با غرور تو را به گنجشک ها نشان بدهم .

چه روزهایی که دوست داشتم نمره های بیست ام را ببینی .چه غروب هایی که

دوست داشتم کنار پنجره بنشینم و به شوق امدنت بی تابانه اجر های دیوار کوچه را

بشمارم و زیر لب برایت دعا کنم .

چه شبهایی که دوست داشتم تو را همراه رنگین کمان در خواب ببینم تا بوسه ای

هر چند کوتاه بر گونه هایم بیفشانی .

پدر گاهی به پروانه ها،قاصدک ها،اینه ها و ابرها التماس میکنم که پیغام مرا به تو

برسانند . گاهی وقت ها نام تو را که می شنوم و نسیم خسته را که می بویم ،

بی اختیار گریه ام میگیرد .

هر روز عکس تو را پیش رویم میگذارم ، اشک هایم را برایت ترجمه میکنم و سفر

عاشقانه ی پروانه را شرح می دهم .از جدایی نی ها میگویم و غصه هایم را لای

دفترچه خاطراتم پنهان میکنم .

پدر ! نگاه کن دنیا دارد به سرعت از مقابلم عبور میکند و درخت البالوی همسایه

بالاخره با روزهای اول کاشت خود وداع خواهد کرد .پس کی میخواهی حرف های

گیسوانم را بشنوی ؟کی میخواهی با دلم احوالپرسی کنی؟

کی میخواهی دست های تشنه ام را به برکه های مهربانی ببری؟

پدر جان! من گرمتر از تابستانم و پر حرارت تر از شقایق ها . من مواج تر از ان رودم

که قرار است هزار سال بعد در سیاره ای دور جاری شود .

من از همه سایه ها به تو نزدیکترم . من از همه ایینه ها به تو شبیه ترم .

وقتی میخواهم از تو بگویم احساس میکنم شاعر تر از من کسی نیست .

احساس میکنم همه گلها در من اجتماع کرده اند و بر برگهایشان نام تو را

نوشته اند.

پدر! نگاه کن من پر سوز ترین کتاب جدایی ام ، وسالهاست صفحاتم در باد ورق

میخورد .کی مرا میخوانی ؟

میخواهم ثابت کنم که از شهادتت نگران و پژمرده نیستم بلکه خوشحالم و به

شهادتت افتخار میکنم ، سعی میکنم تا حد ممکن راهت را و راه تمام شهدا را ادامه

     دهم و در پاسداشت ارمانهایت بکوشم.

                                                                           دختر کوچکت مریم.

                                                                                                       

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:33يازان maryam | |

اي كاش هميشه كودك مي مانديم و تنها دغدغه مان لجبازي هاي كودكانه

و گريه هاي بي صداي عروسكمان بود. زمان مي گذرد و ما هر چه به جلو مي رويم

در حقيقت به انتها نزديك تر مي شويم و روزي خسته از اين دغدغه ها و دلنگرانيها

مي ايستيم و به گذشته نگاه مي كنيم. گذشته اي كه روزي در آن دست و پا مي زديم

گذشته اي كه روزي امروز ما بود. زمان نابود گر خاطره هاست و كودكي شيرين و لذت بخش.

اما زودگذر انقدر سريع مي گذرد كه احساس مي كني همين ديروز بود كه به خاطر شكستن

بال پروانه اي گريه مي كردي و به خاطر كودك ديگري مي خنديدي و چه زود گذشت و چه زود

فراموش كرديم كه ما همان كودك معصوم و ساده ي ديروزيم با آرزوهاي كوچك و قلبي كه در آن

هيچ ترديدي نيست.اي كاش مي شد لحظاتي هر چند كوتاه به كوتاهي يك خنده ي كودكانه به

گذشته برگرديم.گذشت زمان ما را از هم دور مي كند و حال از آن روزها تنها مشتي خاطره ي

تلخ و شيرين به جا مانده .چقدر خوب بود كه معني نگاه ها را نمي فهميديم و عشق برايمان

بي معني بود ....

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:31يازان maryam | |

من،سن،دنیز،

یئنه اولاق اوچوموز .

اللریمی گیزله دیم

         ساچینین دالغاسیندا،

باخاق گوز ایشله دیکجه

         سولارین صحراسینا

         سس سیز ـ سمیر سیز.

هارداسا اوفوقلره دیره نه جک

         ماوی دنیز.

باخیم گوزلرینه،

بیر شلاله گولوشونله اوغونوم.

بیلیرسن کی،وورغونام

           دنیز دن درین،

اوفوقدن گئنیش گویله رینین

           سونسوزلوغونا...

من،سن،دنیز،

یئنه اولاق اوچوموز.

ساحیل قوملارینا صحرا.

            سنه لیلا،

                 منه مجنون دئیک.

دئیک،گولک!...

بیر قاغایی نیداسینا،

بیر قاتار دورنا الویداع سینا

             بورونک.

دالغالاردا ایتیب

اوفوقلرده گورونک

          شیمشک کیمی.

ائندیره ک قارانلیغی

         بولود ـبولود،

         اتک ـ اتک

سولاردان اولدوز دره ک صوبحه دک...

من،سن،دنیز،

یئنه اولاق اوچوموز:

بو عمان ساحیلینده

باش ووراق عومروموزون

          خاطیره دنیزینه،

قولاق آساق قلبیمیزین سسینه.

سن ـ دنیز،

من ـ دنیز،

یئنه اولاق اوچوموز،

من....

       سن......

                 سئوگیمیز....

                                      

                                                                 نصرت کسمنلی

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:30يازان maryam | |

تو ای مغرور ترین...

فردا روز محاکمه ی توست ،اعدام یا حبس ابد..

 جزئیات خیانت معلوم نیست، اما اثر انگشت تو روی قلبی شکسته پیدا شد..

  اگر میدانستم به واسطه ی سرقت محبت

    مرا در دادگاه چشمانت محاکمه خواهی کرد،

     و خود به محاکمه خواهی نشست

      و مرا به جرم صداقت و مهربانی ، از همه چیز محروم خواهی کرد

        و به پشت میله های زندان تنهایی خواهی انداخت

          هرگز چشم به سوی پنجره ی همیشه غمگین چشمانت

                                                                                          نمی گشودم.!

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:29يازان maryam | |

چینیمده بیر تئلین گلیب منیمله،

          دولانیب بوینوما،آچا بیلمیرم.

بیر اوجو جهنم،بیر اوجو جنت

          من بو قیل کورپونو کئچه بیلمیرم.

چینیمده بیر تئلین گلیب منیمله،

          اومید سیز سئوگی نین سون اهی کیمی،

کوکسومه باش قویوب آغلاییر سانکی

          بیر قیزین دوه لمز گوناهی کیمی.

چیینیمده بیر تئلین گلیب منیمله،

          بو گئجه تئلینه قیسیلاجاغام.

گوتوروب آتماغا الیم گلمه ییر،

          گورسه لز تئلیندن آسیلاجاغام.

چیینیمده بیر تئلین گلیب منیمله،

          چیینیمده ائله بیل ملک یوکو وار.

یاندیرسام اوزونو یئتیره جک سن،

          تئل دئییل،چیینیمده سیمورغ توکو وار.

چیینیمده بیر تئلین گلیب منیمله،

          اوپوب اوخشاییرام من سئوه ـ سئوه

مئیدان اوخویورام یوخسا اولومه،

          کفنیم بوینومدا گلمیشم ائوه.

چیینیمده بیر تئلین گلیب منیمله،

          بو یوکون آلتیندا سانکی چورکورم.

بیر نور منبعی سن، هامی دان گیزلی

          سندن ائویمیزه ایشیق چکیرم.

چیینیمده بیر تئلین گلیب منیمله

          دورنادیر قاتاردان ایریلیب دی او،

ائویمدن اولفتی کسمه یه حاظیر

          قیلینج تک قینین دان سییریلیب دی او

چیینیمده بیر تئلین گلیب منیمله،

          صفامی،جفامی گتیره جک دیر؟

هاردان سا بیر قارتال شیغییب بلکه،

          یووا قورماق اوچون گوتوره جک دیر.

چیینیمده بیر تئلین گلیب منیمله

          بو گئجه یوخوما اولاجاق غنیم.

بو گئجه بیر تئلین گلیب منیمله،

          بو گئجه تئلینه قوربانام سنین.

ایلک باهار نفسلی تزه بیر گول سن،

          قورخورام پاییز تک عورونه ائنم،

دونیانین ان خوشبخت سئویلنی سن،

          دونیانین ان بدبخت سئوه نی منم.

                 

                                                                       نصرت کسمنلی

 

 

+ بو گون يازميشامجمعه هفدهم خرداد 1387ساهات0:28يازان maryam | |