|
ائله یاشا عومرونو سن، ایلین پریشان اولماسین هر گوزله گول گوندرمه، گولون پریشان اولماسین. یول گئدنده ایزینی بیل، یورولاندا دوزومو بیل، سوز دئینده سوزونو بیل، دیلین پریشان اولماسین. بیر کیمسه یه یالان ساتما، ساتیب درده-غمه باتما، هر اوجاغا ال اوزاتما، الین پریشان اولماسین. تئز بوشالما دولاندا دا، حقیقت گز یالاندا دا، ائله یان کی،یاناندا دا کولون پریشان اولماسین. درده کونول باغلایاندا، گیزلی آغلا،آغلایاندا گوزونده غم چاغلایاندا سئلین پریشان اولماسین...
نصرت کسمنلی (ترجمه فارسی در ادامه مطلب) ادامه مطلب
آينه برايم شكلك در مي آورد و اشكهايم بي اختيار گونه هايم را قلقلك ميدهند. چهار ديواري اتاق عذابم ميدهد. نميدانم چشم هايم بي قرار چه هستند و دستانم بي تاب گرفتن كدامين دستهاست؟ دلم سكان دار كشتي باور هايم ميشود بي اختيار آماده ي رفتن ميشوم امواج درياي احساسم طوفاني را در سينه ام بر پا ميكنند ميروم به جايي كه هنوز نميدانم آيا هست يا نيست؟ تقويم را نگاه ميكنم پنج شنبه۸۷ روزهاي غريبي هستند و غريبانه تراز آن انسان هايي هستند كه در ميان هزاران آشنا غريبه اي بيش نيستند به ساحل نزديك ميشوم به جزيره ي پهناوري كه هزاران دل را در خود جاي داده است و قلب من هم در گوشه اي از آن دفن شده است. آنجا ميعادگاه هزاران عاشق است. آري باغ رضوان. حال ميفهمم دلم بي قرار چه بود و طوفان احساسم از كجا نشات ميگرفت و دستانم در انتظار لب هايم بي اختيار حركت ميكند فاتحه اي ميخوانم و دوباره چشمه چشمانم ازخود بي خود ميشوند. ياد گذشته مي افتم هميشه مرا ترك كني .آن روز هم گريه ميكردم دلواپس دوري تو،دلواپس اينكه مبادا هيچ گاه برنگردي حق هم داشتم،چون هيچ وقت بر نگشتي. نميدانم از كجا برايت بگويم ؟ ازغم دوري تو از دغدغه هاي نديدنت و يا از تنهاييم؟ اي صداقت پيشه بارها قصه ي مهرباني و محبت هايت را شنيده ام . هنگامي كه از تو سخن ميگويند و خوبي هايت را مي ستايند نميداني چقدر خوشحال ميشوم به خدا دوستت دارم خورشيد دارد غروب ميكند و موقع رفتن است هرچند از كنار تو ميروم ولي دلم را اينجا گرو ميگذارم عشق و زندگي ام را گرو ميگذارم تا هيچ گاه فراموشت نكنم. آرزويم اين است كه روزي قلبم در جوار تو به آرامش حقيقي برسد لنگر احساساتم را بالا ميكشم و دوباره در درياي انديشه هايم غوطه ور ميشوم پدرم تا روزي ديگر و ديداري ديگر
دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است...
دل که تنگ باشد دیگر مرد و زن ندارد،
اشک میدود تا گوشه ی چشمانت و سر میخورد روی گونه ها.
روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!
روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی! روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری ! روز مادر يعنی بهانه بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد ... روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود ... روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن.... کودکی که اماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید. اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به انجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان , من یکی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو مراقبت خواهد کرد. کودک دوباره پرسید: اما اینجا در بهشت , من هیچ کاری جز خندیدن و اواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند گفت : فرشته تو به تو لبخند خواهد زد و هر روز برایت آواز خواهد خواندو تو عشق او را احساس خواهی کردو شاد خواهی بود. کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان انها را نمی فهمم؟ خداوند اور را نوازش کرد و گفت :فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هائی را که ممکن است بشنوی را در گوشت زمزمه خواهدکرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ خداوند جواب داد : فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد, حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند گفت : فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد اموخت اگر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود. در ان هنگام بهشت ارام بود اما صدائی از زمین شنیده می شد. کودک میدانست که باید بزودی سفرش را اغاز کند او به ارامی یک سئوال دیگر از خداوند پرسید: لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید. خداوند بار دیگر او را نوازش کرد و پاسخ داد: به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی! |
تانرينين آدينان![]()
يازان:مريم
منله ارتباط دا اول گالری قالب آرشیو مطالبآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 دوستلاريم
عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار
|